۱۳۹۶ خرداد ۴, پنجشنبه

پناه به خدا

خدایا !  طاقتم بخشا که دیگر،
نمی خواهم توان و تاب سسوزد.
نمی خواهم که چشمم خیره بر راه،
نهادم در ته غرقاب سوزد.

نمی خواهم در این دریای ظلمت،
شوم مغروق با صد آه و زاری
خدایا ! دست من گیر ورها کن
تنم از بند محنت بار خواری.

بودن یا نبودن

این قطعه را  در سن نوزده سالگی ، در حالی که تحت درمان بیماری قلبی پیشرفته ای بودم نوشتم.

موج وحشی را چه می بینی ؟
نپاید پیش من !
موج خون رگهای جانم را تموّج داده است
سرنوشتی تیره ام آخر خدا  بخشیده است
در میان رشته های دور و باریک عصب،
عضو خون آغشته ای در سینه ام گنجیده است
قلب من می سوزد و می بخشدم پژمردگی...
دیگر از بهر چه میپویم طریق زندگی ؟

۱۳۹۶ خرداد ۳, چهارشنبه

سرگذشت

موری -
به روی برگ...
برگی به روی آب.
آبی -
روان به جوی...
جویی به پهن دشت.

بازیچه ای چنین !
آری - منم چو مور...
در راه زندگی؛
اینم به سر گذشت...



دلقک

 من -
 چونان صورتگر نقش هزاران چهره ها...
بازی ای آوررده ام تا بر لب آرم خنده ها.
لیک آیا کس همی داند که چیست اندر دلم ؟
من نه خود دانم -
نه کس داند که چیست ؟ اندر قفا !

غربت

در دل تنهائی،
با غمی دنیائی،
چشم من - بیدار است...

در شبی خوف انگیز!
نگران وخسته،
دوخته بر دهلیز...
در حسرت یک دیدار است.