در تمامی دوران دبستان و دبیرستان، در فعالیّت های اجتمائی خارج از درس و مدرسه و در روز و شب هایی که قلب و روحّمان را با هم پیوند می زدیم؛ دوست نازنینم عنایت هرگز از من فارغ نشد. ودر شرایطی که بیماری قلبی پیشرفته ام طول عمر مرا تهدید می کرد، او تنها دوستی بود که برای سلامت من نگران بود و از هیچ کوشش در جهت خوشحالی من مزایقه نکرد. امّا در طول زمان وقایع چنان پیش آمد که برای سالیان طولانی از او بی خبر ماندم. این قطعه شرح احساس من در آن لحظه است که او را باز یافتم.
سالیانی دور، در شهر و دیار
دوستی را پاک و مخلص یافتم
با وی از یکرنگی و آزادگی
رشتۀ مهر و وفا را تافتم.
در مقام دوستی پروانه بود
دور شمع دوست او پرواز کرد
بر همه دست محبّت می نمود
در به روی جمع یاران باز کرد.
بی ریا و پاکدل چون آینه
روشنی در جمع یاران بود او
چون ستاره در شبی تاریک و سرد..
نم نم دل خیز باران بود او.
من ندانستم چه شد که او ناگهان
رفت از آن کوی و دیار یادها
با دلی ماتمزده، افسرده حال
می سرودم قصۀ بیداد ها..
سالها بگذشت و درآن سال ها
در خیال از او غریبی ساختم
سرنوشت آنگونه چرخید که عاقبت
دردیاری دیگر او را یافتم
در دلم موج غریبی جوش زد
باورم شد که او همان پاک است که بود
همچنان بر عهد و پیمان استوار
او همان مرد عنایت هست! که بود.
با اسف پرسیدم از خود بارها؛
راحت دل را چرا من باختم؟
دوستی یًی اینچنین یکرنگ را..
وای برمن! از چه رو نشناختم؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر