۱۳۹۶ آذر ۱۸, شنبه

دشمن

مباد آنروز که دشمن بیندم نالان و سرگردان
مباد آن لحظه که از چشمم چکد خوناب بر مژگان
بر دشمن نگریم من، شوم خندان به چشمانش
که می خواهم بسوزانم دلش، زآتش کنم بریان
اگر زاری کند دشمن، وگر ذلّت همی بیند
نسوزد دل مرا بر او، شوم خندان دو صد چندان
همی خنده، همی شادی، همی دشمن بیازاری
چه چیز خوشتر ازآن باشد که دشمن؛ بینمش گریان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر