۱۳۹۶ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

مرغ بهشت

برای پسربیمارم حمید وعمر کوتاهش


برمزارت آمدم مرغ بهشت!
نیش غم برقلبم این نوحه نبشت؛
زندگانی  گرکه کوته  گر دراز...
سهل و آسان نیست، پررنج است و راز
عمر کوتاهت سراسر درد بود
در نگاهت، هاله های سرد بود
کس نه در لبهای تو لبخند دید
کس نه از نای تو آوایی شنید
آفرینش چون ترا آزرده ساخت
جسم و جان کوچکت پیمانه باخت
عاقبت رستی ز رنج و در شدی
مرغک آزاد بال و پر شدی


دوبیتی

این دوبیتی را هم در نوجوانی ودر کشاکش بیماری قلبی ام نوشتم.


غرق اندیشۀ طوفانی خویش...
پرسشی می کنم هر لحظه زخویش؛
که از چه من شکوه ز دنیا دارم؟
زتن زار و پریش یا دل ریش؟

زوال یک ذره

این دوبیتی را درنوجوانی، زمانی نوشتم که با بیماری قلبی ام درگیر بودم.


من چه هستم؟ ذره ای ناچیز و دون!
غرقه ای در موج خیز بحر خون...
از زمان آفرینش تا کنون -
قوت من خوناب - آبم هم زخون.

۱۳۹۶ خرداد ۲۱, یکشنبه

ما و دیوصفتان

دنیای غریبی است، دولت ها اصلاح طلبان را آشوبگر می خوانند ونارضایان خود را آزادی خواه. امّاخواستن ورسیدن به آنچه که حق ملّت ها است به نام و عنوان وابسته نیست.


زخاموشی ما آن دیوسانان
گمارند که اسیروبرده شانیم
چوبانگ دادخواهی ما برآریم
بگویند که همه شورنده گانیم

دوسوی این حکایت مردمانند؛
زیکسو مردمان پاک رفتار،
دگرسو صاحبان قدرت و زور
که می گیرند پاکان را به افسار

چوپاکان بگسلند افسار محنت؛
بپا خیزند وعدل و داد گیرند
بدست آرند چون آزادی و حق،
نپاید دیوخو را لحظه ای چند.

۱۳۹۶ خرداد ۱۳, شنبه

خاطرۀ امروز

سالها پیش در روز تولّد سی وهفت سالگی ام، وقتی از کارروزانه به خانه باز گشتم  دختر خرد سالم نازنین در و دیوار را با دستهای کوچکش تزئین کرده بود وکتابچه ای را با عنوان  خاطرات بابا که تصاویر صفحات نخست آن در زیر می آید برای هدیۀ تولد بمن داد. او با شادی بی انتهایش به آغوشم پرید و آهنگ تولد مبارک را خواند و از من خواست  که باقیماندۀ روز را با او بگذرانم. در حالی که نوازشش می کردم گفتم :عزیز دلم! این مراسم برای بچّه ها است، نه برای من. او با پاکی کودکانه اش جواب داد که؛ "تو هم اگر مثل من به دنبال بازی و شادی باشی، در آن صورت تولّد برای توهم هست" .


کودک دلبند من امروز گفت:
ای پدر امروز را با من بمان!
گاه میلاد تو بادا، شاد باش
نغمۀ میلاد را با من بخوان
گفتمش:ای سرو نازم نازنین!
نو گل من دختر شیرین زبان
کودکی از آن تو،شادی ز توست
من نیم طفل و نباشم نوجوان
تا شنید او این سخن آزرده شد
همچو باغی که براو افتد خزان
با دلی رنجیده از گفتار من
پاسخش اینگونه آمد بر زبان:
ای پدر! هرگز مگو کودک نیم
زندگی را سهل گیرش هر زمان
گرتو باشی شاد وبازیگوش چومن
کودکی را نیست فرقی درمیان
گفته اش چونان مرا بی تاب کرد
که عاقبت از جای جستم ناگهان
باز شد آغوش من از بهر او
سوی او گامی زدم من بی امان
بال و پر بگشود آمد سوی من
تنگ بگرفتم هم اورا در میان
از سخندانی او حیران بدم
در عجب از این کمال بی کران
پیش خودگفتم؛سخن ازکودکی است
مستمع من هستم آری این زمان
لیک باید گفته اش با جان خرید
بوسه ای باید نهادش بر دهان