۱۳۹۶ مهر ۲۹, شنبه

بی همزبا نی

احساس تنهایی درون جمع نبودن نیست، بلکه درجمعی بی همزبان بودن است.


من، دلم خالی شده است ازعشق و شور و اشتیاق
پیش چشمم، شاپرک  دیگر نه رنگین است  و شاد
از گلی برگل  نمی شیند، که او را نیز هست...
آشیان بر باد و احساس لطیفش برده باد.

شمع بیمار دلم،  از اشکریزان  خسته است
خامشی را پیشه کرده است تا بیاساید دمی
شعلۀ لرزان او را چونکه پروانه نخواست،
با بلور شمعدان، بی شعله سازد همدمی.

گل به گلدان دلم، دیگر نمی روید که او...
دیر گاهی است تشنه مانده است و ندارد باغبان
از دل و گلدان و شمع پرسم: چرا پژمرده اید؟
پاسخم آید که: ما را نیست دیگر همزبان.

۱۳۹۶ مرداد ۱, یکشنبه

آرزوی خوشبختی

چند روز پیش فرصتی دست داد تا با دوستی دبستانی دیداری تازه کنیم وازهر در سخنی بگوئیم، در این نشست او از خشنودی و  سعادتمندی در زندگی مشترک با همسرش که به تازگی بنا شده، سخن بسیار گفت و موجب آن شد که قطعه ای را که در شب ازدواجشان به ایشان تقدیم کردم به یاد آورم.



به اودت نظریان و آیزیک یومطوبیان 
بمناسبت پیوند دایٌمی دلهاشان




باشد که در این شام طربناک دل آمیز...
بر بام شما مرغ سعادت بنشیند،
و از مزرع دلها تان، فردا که سحر شد!
از عشق و ترانه، بسی دانه بچیند.

در موسم پرواز، از این سوی به آن سو،
تصویر شما را به صد آینه بیند.
و آن تاج سعادت که آن مرغ بیارد!
بر تارکتان تا به ابد خانه گزیند.

۱۳۹۶ تیر ۳۰, جمعه

ملامت

در تمامی دوران دبستان و دبیرستان، در فعالیّت های اجتمائی خارج از درس و مدرسه و در روز و شب هایی که قلب و روحّمان را با هم پیوند می زدیم؛ دوست نازنینم عنایت هرگز از من فارغ نشد. ودر شرایطی که بیماری قلبی پیشرفته ام طول عمر مرا تهدید می کرد، او تنها دوستی بود که برای سلامت من نگران بود و از هیچ کوشش در جهت خوشحالی من مزایقه نکرد. امّا در طول زمان وقایع چنان پیش آمد که برای سالیان طولانی از او بی خبر ماندم. این قطعه شرح احساس  من در آن لحظه است که او را باز یافتم.


سالیانی دور، در شهر و دیار
دوستی را پاک و مخلص یافتم
با وی از یکرنگی و آزادگی
رشتۀ مهر و وفا را تافتم.

در مقام دوستی پروانه بود
دور شمع دوست او پرواز کرد
بر همه دست محبّت می نمود
در به روی جمع یاران باز کرد.

بی ریا و پاکدل چون آینه
روشنی در جمع یاران بود او
چون ستاره در شبی تاریک و سرد..
نم نم دل خیز باران بود او.

من ندانستم چه شد که او ناگهان
رفت از آن کوی و دیار یادها
با دلی ماتمزده، افسرده حال
می سرودم قصۀ بیداد ها..

سالها بگذشت و درآن سال ها
در خیال از او غریبی ساختم
سرنوشت آنگونه چرخید که عاقبت
دردیاری دیگر او را یافتم

در دلم موج غریبی جوش زد
باورم شد که او همان پاک است که بود
همچنان بر عهد و پیمان استوار
او همان مرد عنایت هست! که بود.

با اسف پرسیدم از خود بارها؛
راحت دل را چرا من باختم؟
دوستی یًی اینچنین یکرنگ را..
وای برمن! از چه رو نشناختم؟



۱۳۹۶ تیر ۶, سه‌شنبه

سوٌال

چرا باید همه جا و همه وقت..
از هرکس ترسید و او را نترسانید؟
چرا باید همه جا و همه وقت..
نزد هرکس سکوت نمود و به حرفهایش گوش کرد؟
چراباید همه جا و همه وقت..
به هرکس احترام گذاشت و بی حرمتی را تحمّل کرد؟
چرا باید همه جا و همه وقت..
به هرکس سلام گفت و علیکی نشنید؟
چرا باید همه جا و همه وقت..
به توقّعات هرکس گردن نهاد و خود هیچ توقّعی نداشت؟
چرا بایدهمه جا و همه وقت..
به هرکس محبّت کرد و دشمنی را پاداش گرفت؟
وچرا باید همه جا و همه وقت..
اتّکاء هرکس بود و بی هیچ اتّکاء بسر برد؟

مرثیه برای قربانیان آشویتس

وه! چه دژخیمان بیرحمی،
چه گستاخان دلسنگی...
چه آتش ها که برپا شد!
چه طوفان ها که غوغا  کرد در جنگی؛
هزاران تن...
همه معصوم - همه دلپاک-
همه شادان دل و بی باک...
به سوی  مرگزای حمّام مرگ آلود روان بودند-
نه آگه از سیه چالی که اورا در دهان بودند-
شتابان!
در رهی اینسان غبار آلود...
روان بودند.
و دست ظلم افشرد تکمه ای را سخت...
و پایان یافت عمر مردمی در پوست خود مرده.