۱۳۹۷ خرداد ۱۳, یکشنبه

حاصل یک دشت خشک

در مسیر چشمه سار اشک من،
بر رخم بس چاله ها بنشسته است.
در افق بر آسمان ابر بار...
رعد وبرقی ره به باران بسته است.

صورتم ازدولت این چاله ها...
با طراوت، نرم و تر ماند به جای.
گرچه باران با زمین بیگانه است!
رودها جویندۀ هوی اند وهای.

گرچه هر چاله به رخ خود زشتی است...
حاصلش زیبا و شادی ارمغان!
پهن دشت خشک اگر باران ندید...
خارها و گل بسانان جاودان !



گل بسانان: گیاهان صحرایی مانند کاکطوس و دیگر گیاهان که نیاز به آب فراوان ندارند.



۱۳۹۶ دی ۷, پنجشنبه

می ستایم قلمت را...


در کتاب "My Iran" به زبان انگلیسی یا "ایران من" {ترجمۀ مریم منظوری به زبان فارسی} آیزیک یومطوییان به  موضوعی تازه و ناگفته می پردازد. او در بیان خاطرات طفولیت و نوجوانیش از روابط زشت و زیبای پیروان ادیان مختلف و اقلیت های مذهبی پرده بر میدارد و با یکرنگی وصراحت آنچه  را که بسیاری دیگر سعی در پنهان نگاه داشتن اش دارند بی پروا در معرض  قضاوت عموم قرار می دهد.




می ستایم قلمت را...
که جلودار نشد وهم و هراس...
که مبادا کسکی با تردید،
یا که آن دیگری از روی نفاق،
هر گل از این سبد رنگین را...
به خس و خار شبیه داند و...
با خاک و گلش آلاید.

می ستایم قلمت را...
که نه تهدید و نه زور، نتوانست شکست...
قلمی را که به آزادگی اش می بالد.

تو به دیدار دلت بنشستی!
و آنچه از عمق دل و جان برخاست...
با طهارت به رخ کاغذ صافی چیدی.

تو ز ژرفای وجودت...
همه را...ارشد و خرد،
چه یهود و چه مسلمان،
همه یکسان دیدی.

تو نه باکت ز پلیدان و نه شرمت ز رفیق،
به تسلّای دلت، ساده و بی غش همه را...
خوب و بد،
بی پروا...
به قظاوت خواندی.

می ستایم هّم والای ترا...
که از وطن دور...ولی،
عطر هر گوشۀ رنگینش را، به کتابت...
ز گلابدان دلت پاشیدی.


۱۳۹۶ آذر ۱۸, شنبه

دوست و دشمن

من، دشمن و دوست می دانم چیست!
دشمن دگر است و دوست دیگر چیزی است.
دشمن، اگرم رساند آزار و ستم
دوست، بر حال من خسته، پریشان بگریست.
بر ضعف من ار خنده بزد آن دشمن
دوست بر ضعف من ماندۀ نالان بگریست.
دشمن، اگرم فکند بر خاک هلاک
دوست بر خاک من مردۀ بی جان بگریست.

دشمن

مباد آنروز که دشمن بیندم نالان و سرگردان
مباد آن لحظه که از چشمم چکد خوناب بر مژگان
بر دشمن نگریم من، شوم خندان به چشمانش
که می خواهم بسوزانم دلش، زآتش کنم بریان
اگر زاری کند دشمن، وگر ذلّت همی بیند
نسوزد دل مرا بر او، شوم خندان دو صد چندان
همی خنده، همی شادی، همی دشمن بیازاری
چه چیز خوشتر ازآن باشد که دشمن؛ بینمش گریان

۱۳۹۶ مهر ۲۹, شنبه

بی همزبا نی

احساس تنهایی درون جمع نبودن نیست، بلکه درجمعی بی همزبان بودن است.


من، دلم خالی شده است ازعشق و شور و اشتیاق
پیش چشمم، شاپرک  دیگر نه رنگین است  و شاد
از گلی برگل  نمی شیند، که او را نیز هست...
آشیان بر باد و احساس لطیفش برده باد.

شمع بیمار دلم،  از اشکریزان  خسته است
خامشی را پیشه کرده است تا بیاساید دمی
شعلۀ لرزان او را چونکه پروانه نخواست،
با بلور شمعدان، بی شعله سازد همدمی.

گل به گلدان دلم، دیگر نمی روید که او...
دیر گاهی است تشنه مانده است و ندارد باغبان
از دل و گلدان و شمع پرسم: چرا پژمرده اید؟
پاسخم آید که: ما را نیست دیگر همزبان.