۱۴۰۰ مرداد ۳۰, شنبه

برادر! می سپارم ترا با خاک

 در آن شبها که تا صبحگاه بیدار،
درون بسترت بی تاب بودی.
در آن ساعات طولانی که هر دم،
چون آن بودی که در گرداب بودی.

تن من نیز با جان تو می سوخت،
من آن درد تو را آگاه بودم!
برادر از برادر بی خبر نیست،
سراپا من فغان و آه بودم.

در آن روزها که هر لحظه امیدی,
برای زندگی در خانه ات بود.
به آن امید واری ها که هر دم,
به گوشت می رسید پشتانه ات بود.

بمن گفتی که آرامی و بی درد،
درون چهره ات من درد دیدم!
زمن خواستی که آاسوده بخوابم،
من امّا ناله از نایت شنیدم.

من از تو خواستم با هر نیازت،
مرا هردم به بالینت بخوانی.
تو امّا از سر پرهیز کاری،
همان خواستی که نا سوده بمانی.

من آشوب دلم را کرده پنهان،
مراد من سکون و راحتت بود.
تو دلواپس برایم از چه بودی؟
تو خواب راحت شب حاجتت بود.

برادر! هرشبم تا صبح تشویش،
مرا می برد تا حول و حواشی.
هوای صبح دیگر در سرم بود،
نه آن صبحی که تو در آن نباشی.

ولی افسوس که شام خستگی هات،
به صبحی شد که پیغامی درآن بود.
نفس هایت به آرامی گذشتند،
نیاز تو به خواب جاودان بود.

۱۴۰۰ مرداد ۲۹, جمعه

رنگ باغ

 گر چه باغی که درآن خاطره ایست از گل سرخ

به عزای گل پرپر شده اش بنشسته است

گوش گوشش همه پر، عطر گلان دگر است

چشم دل باز کند، سر بسزش گل دسته است.


۱۴۰۰ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

این پس راه

                                                                           


بر بچینید اش این پس راه

که مردان و زنان پاکدل را  می رباید هوش!

تا به کی باید مرام مردم پیشین بود رایج؟

بس بباید ماندن بیدارگان خاموش.


بس کنید این قال سردادن که:

من ! جدّم چنین گفته است،  چنان کرده است

حالیا! اندیشه ای  تازه ؟

مرامی روز پسند و... 

عاری از انفاق !

آیا

در شوره زار آن ضمیر کور نننگین تان!

- که چند گاهی است آشفته است -

به جبران خواهی آن تیرگی ها،

روشنی  را!  میزند  پاجوش ؟


هان! 

چه می  گوئید ؛

که تنها پنج بار در روز بر زانو نشستن

                             شرط ایمان است.

ور کس نساید پیشانی پاکش به سنگ

 - از روی نا آگاهی -

                         آن نغز پییمان است.  


از چه رو گوئید که؛

 ضلم را، 

گر ز آستین طلبه است باید پذیرفت

شکر را،

باید نثار هر بد او بر سر بیارد کرد

زور را،

باید به رغبت از اجابت گفت!


این چه آئین است که؛

فقر بر امّت روا 

و

مال را سهم امامان اش بداند!

دادخواهی منکر 

و

فرمان بری را امر به معروف اش بخواند!


من نه تنها با شما گویم؛ 

که تبلیغ می کنید این راه

نیز ای آنان!

که تقلید می کنید و

چشم بسته می شوید همراه


بر بچینید این پسین ره را!

بر گزینید راه آگاهی

سوق یابید سوی آزادی               

                   


۱۳۹۷ تیر ۳۱, یکشنبه

چشمۀ محبّت

بر تارک تو گر بنشانم گهر، خطا است
لعل بدخش، پیش رخ یار بی جلا است
ای چشمۀ محبّت و ایثار بی کران!
صدیق وار مدح و ثنایت بسی رواست
ای آبشار حسن که با من تو همدمی
بر من ببار تا عطشی جان خسته راست
ای کوه معرفت که ستایش کنم ترا
من صخرۀ حضیضم و  جایم بزیر پا است
روزی که چرخ پردۀ میلاد تو گشود
بختی بلند بر سر من این زمانه خواست
اردیبهشت آمد و مولود تو رسید
روزی که یمن و موهبتش بر همه ملا ست
زآنجا که مقدم تو برایم مقدّس است
احساس می کنم که مدینه بمن رواست
هر صبح تا بشامی و هر شام تا به صبح
دستان من ، بهر مناجات در هواست
یارب زمن نگیر تو خورشید زهره را
گرمی و کام زندگی من از او به پاست





به زهره ام بمناسبت بیست و هشتمین سالروز تولدش
تهران- بیست  و دوّم اردیبهست ماه سال یکهزار و سیصد و شصت و دو  شمسی



۱۳۹۷ خرداد ۱۳, یکشنبه

حاصل یک دشت خشک

در مسیر چشمه سار اشک من،
بر رخم بس چاله ها بنشسته است.
در افق بر آسمان ابر بار...
رعد وبرقی ره به باران بسته است.

صورتم ازدولت این چاله ها...
با طراوت، نرم و تر ماند به جای.
گرچه باران با زمین بیگانه است!
رودها جویندۀ هوی اند وهای.

گرچه هر چاله به رخ خود زشتی است...
حاصلش زیبا و شادی ارمغان!
پهن دشت خشک اگر باران ندید...
خارها و گل بسانان جاودان !



گل بسانان: گیاهان صحرایی مانند کاکطوس و دیگر گیاهان که نیاز به آب فراوان ندارند.