۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

ساده دل

چه می پنداشتم؟
که از پوستم نزدیکتر با من، تو بودی - تو!
چه بیهوده گمانی بود ! - میان ما بسی دریاست.

چه باور داشتم؟ هر آنچه می گفتی؛
همه از عشق، همه سرشار، همه پربار...
گمانی واهی ام بود -
که او مرا تسکین دل می داد.

نمی دانستم -
از دشمن صفت ها که لباس دوست می پوشند !
نمی دیدم -
چگونه با فریب من، به دنیا فخر می فروشند !
نمی خواندم -
به سیمای سپیدت تیرگی ها را !
نمی کردم -
برای تو، به جز خوش خدمتی ها را !

تو -
با افسار افسون و کمند ظاهر آرایی؛
مرا در خانۀ جانم، به سر انگشت می خواندی !
من، امّا -
ساده دل، در اوج بیداری -
به خوابی ژرف ماندم - غوطه ور در عشق...
برای من -
تو آن بودی که از عشقم نمی راندی.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر