در کشاکش با درون خویشتن
باز می جویم برون خویشتن
با دلی درد آشنا در سینه ام
با همه تنهائی دیرینه ام
باز می بینم که طوفان آمده
مشت بر کاشانه کوبان آمده
دست طوفان پر توان وسخت کوش
ریشه خشکان درخت عیش و نوش
یار با او همصدا و همنفس
من به فکر همصدائی همقفس
تا که طوفان یار با یارم بود
چون توان با او مرا کاری بود؟
تا نسازد سربسر ویرانه ام
کی رود او در به در از خانه ام؟
کی رود او در به در از خانه ام؟
کاش طوفان با منش کاری نبود
یار من در فکر بیزاری نبود
بیم آن دارم که از سحر و جفا
سست گردد رشتۀ مهر و وفا
من در اندیشه چه باید چاره کرد؟
او در اندیشه که باید پاره کرد!
حال می بینم که طوفان مانده است
فاتحه بر جسم بی جان خوانده است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر