این قطه را در دوران نو جوانی [ شانزده سالگی ] برای مادرم نوشته ام.
خدایا ! گر بدادی روح بر این جان،
خدایا ! گر بدادی روح بر این جان،
وگر پروردیّم آسود و آسان !
اگر دادی مرا قلبی پریشان،
که ناساید دمی زامواج طوفان !
بدادی گر مرا چشمان بینا،
فرو نابسته چشمانی به دنیا !
بدادی گر مرا جان و تن و سر،
همه سالم، همه بی عیب سراسر !
همه نعمات تو ناچیز باشد ؛
یکی را بهتر از صد چیز باشد !
که از آن خوشتر نبوده هیچکس را
و از آن برتر ندیده کس نعم را
نمی خواهم به دین منّت گزاری ام
که من مهر ترا منّت گزارم
بود این نعمت برجستۀ دهر
زنی که او را بنامیده اند مادر
چه خوش باشد سخن گفتن ز مادر
شود جانم فدای مهر مادر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر