۱۳۹۶ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

باز، می بینم که؛ طوفان آمده

در کشاکش با درون خویشتن
باز می جویم برون خویشتن
با دلی درد آشنا در سینه ام
با همه تنهائی دیرینه ام
باز می بینم که طوفان آمده
مشت بر کاشانه کوبان آمده
دست طوفان پر توان وسخت کوش
ریشه خشکان درخت عیش و نوش
یار با او همصدا و همنفس
من به فکر همصدائی همقفس
تا که طوفان یار با یارم بود
چون توان با او مرا کاری بود؟
تا نسازد سربسر ویرانه ام 
کی رود او در به در از خانه ام؟
کاش طوفان با منش کاری نبود
یار من در فکر بیزاری نبود
بیم آن دارم که از سحر و جفا
سست گردد رشتۀ مهر و وفا
من در اندیشه چه باید چاره کرد؟
او در اندیشه که باید پاره کرد!
حال می بینم که طوفان مانده است
فاتحه بر جسم بی جان خوانده است
                  


۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۳, شنبه

برای مادرم

این قطه را در دوران نو جوانی [ شانزده سالگی ] برای مادرم نوشته ام.



خدایا ! گر بدادی روح بر این جان،
وگر پروردیّم آسود و آسان !
اگر دادی مرا قلبی پریشان،
که ناساید دمی زامواج طوفان !
بدادی گر مرا چشمان بینا،
فرو نابسته چشمانی به دنیا !
بدادی گر مرا جان و تن و سر،
همه سالم، همه بی عیب سراسر !
همه نعمات تو ناچیز باشد ؛
یکی را بهتر از صد چیز باشد !
که از آن خوشتر نبوده هیچکس را
و از آن برتر ندیده کس نعم را
نمی خواهم به دین منّت گزاری ام
که من مهر ترا منّت گزارم 
بود این نعمت  برجستۀ دهر
زنی که او را بنامیده اند مادر
چه خوش باشد سخن گفتن ز مادر
شود جانم فدای مهر مادر

                      

                                                                    

                                                                                                   

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

ساده دل

چه می پنداشتم؟
که از پوستم نزدیکتر با من، تو بودی - تو!
چه بیهوده گمانی بود ! - میان ما بسی دریاست.

چه باور داشتم؟ هر آنچه می گفتی؛
همه از عشق، همه سرشار، همه پربار...
گمانی واهی ام بود -
که او مرا تسکین دل می داد.

نمی دانستم -
از دشمن صفت ها که لباس دوست می پوشند !
نمی دیدم -
چگونه با فریب من، به دنیا فخر می فروشند !
نمی خواندم -
به سیمای سپیدت تیرگی ها را !
نمی کردم -
برای تو، به جز خوش خدمتی ها را !

تو -
با افسار افسون و کمند ظاهر آرایی؛
مرا در خانۀ جانم، به سر انگشت می خواندی !
من، امّا -
ساده دل، در اوج بیداری -
به خوابی ژرف ماندم - غوطه ور در عشق...
برای من -
تو آن بودی که از عشقم نمی راندی.



۱۳۹۶ فروردین ۲۴, پنجشنبه

دری به روشنایی

چند گاهی سینه ام خالی بد از عشق، ای دریغ!
خانۀ دل، در به روی روشنی ها بسته بود.
گرچه پارویم به دست و ریسمانم بر کمر!
قایق دل، بادبانش هم به گل بنشسته بود.

من که خوش بزم و سخنورپیشه و عاشق صفت!
شعر و شمع و عاشقی جمله بدست باد رفت
گرچه با یاران بر پیوند و پیمان ماندگار،
لیک، سوزان شعله وپروانگی از یاد رفت.

در اجاق سینه ام، سنگی در آتش می گداخت
رنگ و رویش زرد و سرخ و با شفق آمیخته
گهر غلطان! ولی از سردی آن روزگار؛
بی جلا، بر گردن دلمرده ای آویخته.

در دل تاریکی شب ها به خلوتگاه من،
دیگر امواج محبت در دلم خانه نکرد
ناله می کردم مدام و تا سحرگاه دگر،
گرمی سر پنجه ای موی مرا شانه نکرد.

رفته رفته روز و شب با من همه یکسان شدند
گرمی ئی در روزها وشربه ای درشب نبود
من که آوازم بگوش این وآن افسانه خوان!
دیگر از آزرده حالی؛ واژه ای بر لب نبود.

می سپردم راه باریکی که در پایان آن،
من ندانستم چه بود واز چه باید خشم داشت؟
مانده ای حیران که در این خالی بی انتها
دل به که باید سپرد و بر که باید چشم داشت؟

عاقبت دستی لطیف از بستر امواج عشق،
سوی من پرواز کرد و سرمه بر چشمم کشید
نغمه ای خواند از محبت، در دلم روزن گشود
روزنی که از آن توان طعم محبتت را  چشید.

تا به  روزن  خو گرفتم، دل خوش آوایی شنید
من، زمستانم گذشت و برف و سرما آب شد
تا که دست عشق از من دعوتش  تکرار کرد؛
در شبم مهتاب و با هر روز من آفتاب شد.

چون به نجوای دلم راهی شدم از روی شوق،
خانۀ دل در بروی روشنائی باز  کرد.
تا که شعر وعاشقی شد پیشه ام بار دگر،
قایق دل،  بادبانش را وزش آغاز کرد.

۱۳۹۶ فروردین ۱۳, یکشنبه

! ای قلم ها

ای قلم های تراشیده نازک که هنوز...
جوهر از ناخن تر  می ریزید !
بیمتان نیست ز خنقکدۀ دژخیمان،
حرف آزادی و حق بر صفحات می چینید!

جامه تان دست همان راد بلند اندیش است...
که به خواری قلم خو نگرفت و مدح بیگانه نگفت. 
جایتان خوش؛ به کف مرد و زن آزاده
که نترسند زافشاگری ننگ و نهفت.

ای قلم ها بنویسید به هر طوماری...
که چو صاحب قلمی هست، قلم ساکت نیست.
گرچه بیدادگران صاحب هر  تصمیمند،
لیک آزاده قلم رابه دلها جائیست.

ای قلم ها! منشینید به خامشی ژرف...
که پلیدان گمارند که ما تسلیمیم!
چو بریزید شما جوهرتان بر اوراق،
خوب دانند که ما صاحب هر تحریریم.

بزدائید زدل تیره غبار تشویش،
بفروزید چراغ ره آزادی را...
که  قلم ها همه، چون  گردهم آیند به راه
نتواند گسست تاج سری، تاری را.

ای قلم ها بشتابید،  درنگ جایز نیست؛
مرثیه در غم سهراب  دگر  بیهوده است. 
جای هر قطرۀ خون از تن هر سهرابی...
قطره اشکی است که ره سوی جهاد پیموده است.